روزهای خوف و رجا :)

من یک شنبه ها اندازه کل روزای هفته زندگی میکنم فکر کنم :)

و یکشنبه ها به این نتیجه میرسم که بقیه روزها چقدر علاف م ...


خب امروز شاگرد جدید خیلی بی دلیل یدفه زد زیر گریه تو کلاس.. و من اولین مواجهه م با گریه کلاسی بود! و بچه ها داشتن به شدت مزه میریختن و نمیدونستم چه باید کرد.. اول چند جمله تو کلاس باش حرف زدم و چون افاقه نکرد گفتم شاید جلو بچه ها راحت نیست، رفتیم جلو در کلاس.. گفت خودمم نمیدونم چرا گریه م گرفته! گفتم خب برو یکم تو حیاط نفس بکش و صورتت رو بشور و وقتی خوب شدی بیا.. رفت و اومد! و دوباره آخر زنگ گفت خانوم دارم بالا میارم! و دوید رفت.. سرما هم خورده بود البته!

سخت تر از گریه شاگرد جدید، حالِ بدِ یکی از اون بچه هایی بود که دلیل حیات آدمن تو مدرسه، هم خیلی سرماخورده بود هم حال روحیش خوب نبود.. الان که یادم میفته موقع درس دادن همیشه خیلی ریز در حال جیر جیر کردن بودن و امروز در حالت فوق سایلنت خیلی مغموم سرش رو گذاشته بود رو میز، خودم داره گریه م میگیره :)))

زنگ تفریح بهش گفتم بمون حرف بزنیم، و یکم حرف زدیم .. و گفت همه چی خوبه و خوب میشم و رفت. استوری امشبش اما.. و پیامی که فرستاد برام: خانوم شما فقط یکشنبه و سه شنبه مدرسه اید؟ گفتم نه! یک شمبه و چهارشمبه.. گفت : ینی روز دیگه ای نمیاید؟ گفتم: نه فقط این دو روز هستم‌.. گفت: پس میخوام ازتون مشاوره بگیرم چارشمبه! .. جدی امیدوارم فقط از این فاز افسردگیای نوجوانی باشه و اتفاق خاصی نباشه!

چقدر بده و در عین حال قشنگم هست آدم نمیتونه به شاگرداش ابراز احساسات کنه‌.. ینی میتونه ها .. ولی عمقش رو نمیتونه بگه :( یه زجر مقدسی توش نهفته ست که انسان سازه! مثلا اینکه نمیتونم بش بگم امروز که حالت بد بود ، کلاس نهم که همیشه برا من جذاب ترین و معیارترین کلاسه چقدر دل گرفته بود و مثل همیشه خوش نگذشت.. یا بگم زنگ کافه فیلم که نشسته بودی جلوی باد مستقیم کولر چقدر نگران بدتر شدنت بودم..و البته بهت گفتم: مریض تر نشی جلوی کولر! و گفتی نه.. و خب من همچنان تو دلم بت چیز میگفتم که داری مریض تر میکنی خودت رو!

آخ.. یکی از بچه هامون بعد از دو هفته غیبت اومد مدرسه، و میدونم که غیبتش موجه بود.. ولی به قدری دلم براش تنگ شده بود که وقتی دیدمش واقعا سعی کردم که خودم رو کنترل کنم و بغلش نکنم ! فقط بهش دست دادم و گفتم : دلم برات تنگ شده بود دختر :)

سومین گل معلمیمم گرفتم .. از همونی که اولین و دومین گل رو گرفتم! کلا خیلی جذابه هر روز بیان دم دفتر در بزنن بگن خانوم این گل برای شما.. نه؟

البته هر روز چندتا گل میاره.. و فقط من نیستم که مورد گلش واقع میشم.. ولی بازم خوبه‌‌ .. خیلی خوبه.. کاش تو خونشون گل نرگسم داشته باشن!

باید تا فردا صبح براشون نمره رد کنم برای کارنامه مهر.. هنوز امتحانی نگرفتیم و باید بر اساس مشارکت و کارای کلاسی نمره بدم. و الان هر چی نگاه میکنم میبینم چقدر برام سخته نمره کم دادن!!! معلم باید یکمم سنگدل باشه ینی؟ 

کاش نمره نداشتیم کلا ولی :/


به زودی باید برم آموزش پرورش گزینش بشم و خب از شدت استرس اینکه رد بشم الان یه حال بدیم! حس مادری که میترسه بچه ش رو ازش بگیرن.. اگه بگن چرا ادبیات درس میدی بهشون حق میدم.. خیلی هم زیاد! تازه حتی تحریکشون هم میکنم که به مدرسه بگن ادبیات رو از من بگیرن.. من سبک دوش بشم! ولی اگه بخوان نگارش رو ازم بگیرن من زنده خواهم موند یعنی؟ :(((( به نظرم در حد یه شکست عشقی مهیب ضربه میخورم!

ایشالا که خیره..


وای یه اتفاق جذاب دیگه م که افتاد این بود که یکی از هشتمیا سکسکه ش گرفته بود تو کلاس، و چهل و پنج دقیقه داشت سکسکه میکرد، داشتیم شعر درس رو میخوندیم که یدفه یه نفر از ردیف عقب صداش کرد، تا برگشت و گفت: بله؟ دیدم کل صورت و مقنعه و کتاب و دفتر بنده خدا با آب یکی شد، و کتاب یکی از بچه های دیگه .. من همینطوری متحیر بودم که آخه برای چی باید وسط شعر خوندن آب بریزه رو سر و صورت دوستش؟! همه به سکوت فرو رفته بودیم.. من ازش پرسیدم چرا واقعا؟ :/  گفت خانوم نمیدونستیم در قمقمه مون بازه، میخواستیم الکی پرت کنیم به طرفش که فکر کنه میخوره به سرش که بترسه که سکسکه ش بند بیاد :( چون ترس سکسکه رو بند میاره!

خیلی سخته وقتی خنده ت گرفته بخوای جدی باشی! گفتم ولی باید با من هماهنگ میکردی! .. شاید من یه راه بهتر به ذهنم میرسید.. میگفتم میخوام ازش بپرسم خودش میترسید مثلا! الان ببین چی شد... گفت ببخشید خانوم.. من حاضرم کتابمو باش عوض کنم! .. 

اصلا نمیدونستم باید چه کار کنم تو اون موقعیت و خب میدونستم باید یه کاری کنم.. کلاس هشتم همممیشه شلوغ و در هوا هست! دیگه اینطوری بدتر! بهش گفتم چند دقیقه خارج از کلاس باش! گفت چرا؟ با لحن نیمه شوخی نیمه جدی گفتم به کار بدت فکر کن بعد بیا تو! 

بعد یادم اومد اون واسه تربیت فرزند بود که میگفتن برو تو اتاقت به کار بدت فکر کن اینا از خداشونه برن تو حیاط! ولی خب رفت تو حیاط و کتابا رو پهن کرد تو آفتاب که خشک بشن.. ولی خدا خیرش بده‌.. سکسکه بچه بند اومد :)))

اینه که میگم معلم باید قدرت مدیریت بحرانش زیاد باشه! فعلا خدا داره بهم کمک میکنه و اون بزرگوارنی که بهشون توسل میکنم اول کلاس! مگر نه نابود بود کلاسا! کلا چیزی از خودم نداشتم و نخواهم داشت..

اینم ثبت کنم و تمام!

امروز یکی از بچه ها بهم یچیزی گفت که حس کردم راهو دارم درست میرم! گفت خانوم ممنون که مارو میبینید ! گفتم ینی چی؟ گفت یعنی برامون اهمیت قائلید .. 

خب خداروشکر واقعا :)))


خدایا در آخر ازت ممنون میشم اگه گزینش بهم گیر نده و ختم به خیر بشه!


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خیلی ,کلاس ,خانوم ,چقدر ,نمره ,معلم باید

یادِ تو چه میکند، با حالِ خرابِ من؟

ورژن جدیدم بامزه تر از قبلیه! استوری ها رو با لبخند و الحمدلله و طوبی لهم رد میکنم.. خیلی با شکوه و شیک و مجلسی و انگار نه انگار ؛

بعد که حسابی از گوشیم دور شدم یدفه اشکاش هجوم میاره تو چشمم :)))

انگار میخوام جلوی مردم حفظ ظاهر کنم! انگار دوربین جلوی گوشیم بازه مثلا..



ولی نرفتنم حال و هوای خودشو داره.. میگن دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند .. بدین گونه!


پ.ن: ببینید آقا! انظر الینا.. 


منبع این نوشته : منبع
انگار

تر سم بِ ما نَد ...





پ.ن: البته که دل تنگم..


منبع این نوشته : منبع

رونوشت به: هر که دارد هوس کرب و بلا

نه از کسی خداحافظی کرده ام نه التماس دعا گفته ام، نمیدانم چه لجبازی ای است که وقت رفتن آدم ها به جاهای خوب دلم را میگیرد، با خودم لج میکنم شاید.

یک چیزی در دلم قل‌قل میکند که نمیدانم چیست، یک حس عجیب، دلم با یک التماس دعا گفتن ساده آرام نمیشود، یعنی از بچگی همینطور بودم، از آن روزی که مامان و بابا، داداش کوچیکه را برداشتند و رفتند مکه و من ماندم همینطور بودم، هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم، حرف هایم را گفتم خاله برایم بنویسد و بعد گذاشتم توی کیفشان، لای لباس ها! بعد از آن هم رسمم همین بود، برای خانواده، همکلاسی ها،رفقا!

نامه مینوشتم و میگذاشتم در کیفشان. باید زیاد مینوشتم تا شعله ای که زیر کتری دلم گذاشته اند آرام بشود ، تا حس کنم ذره ای از دلتنگی و حسرت و غبطه و بغض و اشتیاق و محتاج دعا بودنم را فهمیده اند، مگر نه آن دو کلمه ی بر سر همه ی زبان ها دل مرا آرام نمیکرد . التماس و دعا!

نزدیک اربعین میزند به سرم، تصمیم های عجیب و غریب میگیرم ، مثلا فکر میکنم تا بعد از اربعین گوشی ام را خاموش کنم، غایب های کلاس ها را نبینم، از مطیعی متفر باشم و هر جا صدایش را شنیدم فرار کنم، اصلا به خواب انجمادی فرو بروم و تا بعد از اربعین بیدار نشوم.

چه میگویم؟ حجم رفتن ها و خداحافظی ها و سکوت و سکوت و سکوتم، عجیب و عجیب ترم میکند. لج کرده ام با خودم.. خدا به داد دلم برسد تا برگشتن آدم ها.



آی آدم ها که در ساحل اربعین نشسته، شاد و خندانید، دلتان می آید برای ما که در دریای جاماندگی دست و پا میزنیم دعا نکنید؟



پ.ن: چقدر صفر سخت و سنگین میگذرد، چقدر نمیگذرد، کاش چند روز رجب میشد!


منبع این نوشته : منبع
اربعین ,عجیب ,آرام ,التماس ,همینطور بودم،

لن تنالوا البر!

وای :)))) تا به حال انقدر خودم رو این مدلی مستاصل ندیده بودم :))))

نشستم روبه روی قفسه کتابهای نوجوان کتابخونه م! میخوام یه کتاب انتخاب کنم و فردا هدیه ببرم برای کتابخونه هفتمی ها.. هی نگاه میکنم به کتابام میبینم دلم نمیاد ازشون بگذرم! میگم اینو که خیلی دوس دارم.. اون یکیم که هدیه ست، این یکیم که یادته چقدر سخت خریدی؟ اینم که کلی پولشو دادم.. اونم که یادش بخیر نمایشگاه فلان سال با فلانی خریدیم خیلی خوش گذشت..اینم که نصفه خوندم.. اون قطعا لازمم میشه بعدا.. اون یکیم که الان بخوام بخرم خیلی گرون شده!!!  بعد به حال خودم تاسف میخورم :| :| :| 

فردا یه قسمتی از درس هشتمیا ربط پیدا خواهد کرد به آیه " لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون" و من به این فکر میکنم که چطور میتونم از این آیه براشون بگم در حالی که خودم نمیتونم از یه کتاب از محبوب ترین طبقه کتابخونه م بگذرم؟ :| 

از طبقه های دیگه خیلی راحت تر میتونم بگذرم، این طبقه دقیقا انگار یه تیکه از قلبمه،میدونم شاید براتون غیرقابل درک و عجیب باشه، ولی من انقدر خاطرات قشنگی با هر کدوم از این کتابا دارم که الان جدی جدی حس استیصال گرفتم که چطور میتونم بگذرم ازشون؟ از کدومشون میتونم بگذرم؟! یعنی دارم با تمامِ وجود حس میکنم این عبارت رو .. "مما تحبون" ..

از آنچه دوست دارید.. از آنچه بسیار دوست دارید! 


پ.ن: من اگه شهید نشدم بدونید تقصیر کتابامه :( چون آیه میگه " لن تنالوا البر" و شهادت هم یجور "بِرّ" یا نیکی محسوب میشه ...

پ.ن۲: ذکر امشب: کتابارو که نمیتونی با خودت به گور ببری خانوم میم! بذار چارنفر بخوننش خب :(


منبع این نوشته : منبع
میتونم ,خیلی ,طبقه ,البر ,یکیم ,میکنم ,تنالوا البر ,دوست دارید ,چطور میتونم

تو حاجاتِ ما بخواه...

یکی بود یکی نبود، یه دخترکی بود که خیلی دوست داشت معلم بشه، معلم نوجوون ها، ولی نمیدونست چجوری! یه روز خیلی اتفاقی تو یه گروه تلگرامی یه اطلاعیه دید از دوره ی تربیت معلم یه مدرسه ای، اسم مدرسه خیلی جذبش کرد، یدفه انگار به دلش خطور کرد قراره معلم این مدرسه بشه.. بعد به آی دی ای که زیر اون اطلاعیه بود پیام داد و یکم از مدل کلاسشون پرسید و باز مطمئن تر شد که جایِ خوبیه..

دخترک چون که تک خور نبود اون آگهی رو برای دوستش هم که دوست داشت معلم بشه فرستاد، اونم کلی ذوق کرد.. کلاسای مدرسه از دو روز بعد از بعد از تعطیلات عید شروع میشد، یعنی دقیقا روز تولد دخترک..‌

دخترک اعلام آمادگی کرد برای شرکت در کلاس و قرار شد یه رزومه کوتاه از خودش رو همراه با کد رهگیری مبلغ واریزی کلاس بفرسته برای ادمین..

بعد گذشت و گذشت و گذشت و دختر قصه ی ما به طرز عجیبی یادش رفت رزومه و واریز و کلاس رو! 

تا اینکه نزدیک تولدش شد و مامانش تصمیم گرفت تو یه پارک که مخصوص خانوماس و اینا براش تولد بگیره، و بهش گفت همه دوستاشو فردا دعوت کنه پارک.. دخترکم تو کانال شخصیش که دوستاش بودن نوشت که ایشالا فردا پارک در خدمتتون باشیم تولدمه و این حرفا!

بعد ناگهان اون دوستش که قرار بود با هم برن کلاس تربیت معلم بهش پیام داد: عزیزم! ما فردا کلاس داریمااااا! تولد چیه؟ :|

دختره رو میگید؟ مثل آدم برفی در معرض آفتاب وا رفت! به معنای واقعی کلمه! داغون شد دیگه! از اینکه به طرز احمقانه و عجیبی یادش رفته بود ثبت نام کلاس رو از خودش شاکی بود! از اون طرفم مامانش کلی زحمت کشیده بود براش کیک سفارش داده بود و خوراکی و اینا تدارک دیده بود! خلاصه نمیشد تولدشو کنسل کنه.. هیچی دیگه با حال زار شب تولدش رو صبح کرد.

صبحم همش نگاهش به جای خالی اون دوستش بود که تو کلاس تربیت معلم بود الان .. دخترک موقع شمع فوت کردن آرزو کرد معلم باشه .. البته آرزو زیاد کردا.. اون یکیش بود.

گذشت و گذشت و دخترک هر وقت یادش میومد یه حسرتی تو دلش پیدا میشد، تابستون که شد دوستش به عنوان معلم کلاس تابستونی مدرسه ابتدایی جذب شد! دخترک واقعا خوشحال شد! واقعا! ولی خب باز خودشو برای فراموشیش سرزنش کرد! ولی حتی انقدر خوشحال شد که دوستش رو یه روز خیلی سورپرایز کرد به مناسبت معلمی و تولدش که گذشته بود البته..

تقریبا اواخر تیر.. یه روز که دخترک نشسته بود تو خونه به دلش افتاد یه رزومه بفرسته برای آی دی ای که قبلا درباره کلاس ها باهاش صحبت کرده بود.. پیش خودش گفت من که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم! بذار ماجرارو براشون بگم! احتمال ۹۹ درصد میگن نه.. و  معلم نخواهی شد، یک درصد هم ممکنه بگن باشه.. در هر صورت گفتنش که ضرری نداره!

هیچی دیگه دخترک نشست یه رزومه از خودش نوشت و همراه یه مختصری از شرح اینکه شرکت در کلاس ها رو واقعا فراموش کرده برای اون آی دی فرستاد!

اون آی دی هم چند ساعت پیام رو سین کرده بود و جواب نمیداد! دخترکم با خودش فکر کرد جواب منفی بوده حتما.. بعد از چند ساعت یدفه پیام اومد که : سلام .. رزومه تون خیلی خوب بود! یه روز حضوری تشریف بیارید مدرسه :)

دخترک کلی ذوق کرد ولی گفت حالا دل خوش نکنه بهتره.‌ تا روزی که رفت مدرسه و با مدیر صحبت کرد، مدیر هم گفتن که بله ما اتفاقا دنبال یه معلم ادبیات و نگارش بودیم چون معلم ادبیاتمون یه مشکلی براشون پیش اومده امسال! بعدم گفتن کلاس های تربیت مربی ابتدایی مون که تموم شده ولی الان یه سری کلاس داریم مخصوص معلم های متوسطه مون.. شما ایشالا اون کلاس ها رو بیاید ببینیم چی باشه..

دیگه سرتون رو زیاد درد نیارم .. فقط بگم که اون دخترک الان معلم نگارش و فعلا ادبیاتِ همون مدرسه ست .. و خب فکر کنم دیگه همه میدونید که اون دخترک کیه :)


راستش من خیلی ناراحت بودم اون روزا از خودم، ولی خدا خیلی زود بهم فهموند که خیرِ من تو همون فراموشیه بوده.. میخواستم برا خودم یادآوری کنم این ماجرا رو.. و بگم که ببین! دیر یا زود یه روزی خواهد رسید که برای نیفتادن اتفاقاتی که فکر میکردی حتما باید بیفته و به هر دلیلی اتفاق نیفتاده ، خداروشکر میکنی و میگی: خدایا! خیلی خیلی ممنونم که چیزی که من میخواستم نشد، و چیزی که تو میخواستی شد! و چقدر چیزی که تو میخواستی برای من بهتر و به علاقه و روحیه من نزدیک تر بود!


باید اعتراف کنم، من خیلی زود یادم میره این چیزا رو.. و همش لازمه که به خودم یادآوری کنم که خدا چقدر بزرگ تر و مهربون تر و دقیق تر و علیم تر و همه چیز تمام تر از منه.. و کلا حواسش به همه چیز هست با جزئیات.. :)


خدایا! لطفا همیشه و همه جا.. حتی اگه من خودم رو از بالای ساختمون پرت کردم پایین شما همون رو که میدونی صلاحِ منه رقم بزن.. و لطفا به دل من توانایی فهم و درک این رو بده که به رضای تو راضی و دلخوش باشم، هر چند نتونم این چند روز دنیا که بفهمم چرا این اتفاق افتاد! الهی شکر ..


+ هر اتفاقی برامون میفته یه نشونه ست اگه بفهمیمش! بعضی نشونه ها مثل این واضح و مبرهنه ، بعضیا نیاز به تلاش داره فهمیدنش.. بعضیا هم قابل فهم نیست تو این دنیا، یکم صبر میخواد! خدا ایشالا بهمون فهم و بصیرت برای فهمیدنیاش بده..


منبع این نوشته : منبع
کلاس ,معلم ,دخترک ,خیلی ,مدرسه ,رزومه ,تربیت معلم ,هیچی دیگه ,خودم یادآوری ,کلاس تربیت ,بفرسته برای

سم دیس بر وزن ساندیس :)

انجمن اسلامی مناظره گذاشته برای اف ای تی اف، دارم آبمیوه ی برنامه رو میخورم اومده میگه بابا نخور اینا رو ! تو بدنت سم میشه! :| :))

میگم بابا! پول دانشگاهه! میگه به هر حال بودجه انجمن اسلامی ایناست! تاثیر داره :)))

بش نگفتم تازه دیشبم داشتم "ای ساربان" نامجو رو گوش میدادم؛ دیگه از دست رفتم تمااااام ! 


ولی جدی جدی نامجو گوش میدم اضطراب میگیرم :/ حس پشت کردن به آرمان های امام رو دارم! :))) نامجو گوش نمیدم زیاد، کلا زیاد چیزی گوش نمیدم! ولی نامجو بعضی آهنگاش خوبه! بعضی رد دادگی هاشم صرفا چون رد دادگیه خوبه!

حالا سوالم اینه که اعتقادات یه نفر چقدر باید روی استفاده ما از اثرهای هنریش اثر بذاره؟ چه تو زمینه موسیقی، چه داستان، چه شعر، چه فیلم ، چه هر چی!


منبع این نوشته : منبع
نامجو ,انجمن اسلامی

این دمِ آخری!

یک.

پاوربانک را گذاشتم در کوله و اشک ریختم، در خانه را بستم و اشک ریختم، رسیدم سر خیابان و اشک ریختم، اشک هایم را پاک کردم که راننده تاکسی نبیند، رسیدم. پشت چراغ قرمز به یک دیگر رسیدیم! پاور و تسبیح فیروزه ای رنگ را سپردم به دستش، چراغ سبز شد، ماشین ها دستشان را چسباندند روی بوق. گفتم خداحافظ، رفت، اشک ریختم.


دو.

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.. 


نه ما را خواستید، نه لابد میلتان به ما بود، در بی لیاقتی ام شکی نداشتم، حالا شدم یقین! :)

داشتم فکر میکردم از یک پاوربانک هم برایتان به دردنخور تر هستم لابد

که او را دوبار طلبیده اید پیش خودتان، من را نه!



سه.

شهر کم کم دارد خالی میشود، کلاس ها، مدرسه ها، مجازآباد حتی..

من مانده ام، من میمانم، میتوانم بنشینم چشم در انتظار و حسرت بخورم، از حسرت بمیرم، در چشم انتظاری بال بال بزنم، وزن کم کنم اصلا، بروم افسرده شوم و بگویم دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست.

دلم نمیخواهد اما؛

از اولش هم از آدم های فقط چشم بر در خوشم نمی آمد

از آن کتاب هایی که قصه ی همسران شهیدایش در چشم انتظاری و دلتنگی خلاصه میشد دلِ خوشی نداشتم. از فیلم ویلایی ها هم که نهایت زندگی همسران شهدا را چشم انتظاری میداد. زندگی شان "زینب" بودن کم داشت، رسالتشان آنطور که باید پیش نمیرفت انگار، 

اربعین یعنی ادامه.. یعنی رفتن.. یعنی فقط در انتظار ننشستن، یعنی چیزی فراتر از یک سوگوار ساده بودن. اینکه برای پیاده روی طلبیده شده باشیم یک نوع رسالت بر دوشمان میگذارد، اینکه طلبیده نشده باشیم یک رسالت دیگر. مهم این است که همه ما در ظرفیت عظیم اربعین سهمی داریم، برویم دنبال اینکه امسال چه کاری بر دوش ماست.

کاش وظیفه ی امسالم را پیدا کنم،

منِ از پاوربانک کمتر :)


چهار.

اینجا، اعتکاف، شب رحلت حضرت زینب (س) ( ناخودآگاه نوشتم شهادت. شهادت که به تیر و شمشیر خوردن نیست، چه کسی میتواند بگوید زینب (س) از شهیدان کربلا نیست؟) ..

صدایِ اعتکاف برای من از قشنگ ترین ملودی های دنیاست، نجوای هزاران آدم از گوشه گوشه ی مسجد، صدای ذکر ها و آیه ها، گریه ها و خنده ها، صدای حاج محمود اینجا افتاده روی صدای اعتکاف. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! 


پ.ن: ولی اون قسمتی که میگه " چرا منو نمیبری؟" خیلی سوال خوبیه.. :(



منبع این نوشته : منبع
یعنی ,اینکه ,صدای ,زینب ,انتظاری ,ریختم،

خانوم :)


من "خانوم" را زیاد شنیده ام، مثلا از زبان استادها یا هم کلاسی هایم، خانوم را میچسباندند پشت فامیلی ام و خطابم میکردند، خودم هم این کلمه را برای خودم زیاد نوشته ام، مثلا اینطرف و آنطرف در فضای مجازی با اسمِ خانومِ میم کامنت گذاشته ام، خانومِ میم را زیاد دوست دارم، احساس قرابت عجیبی بین ماست، بعدها احتمالا در روزگاری تبدیل میشوم به یک عروس "خانوم" که عاقد از او میپرسد : آیا وکیلم؟ ، بعد ها شاید اویی که دقیقا نمیدانیم کیست شبیه سوپرمن بیاید جلویم بایستد و بگوید: خانوم! بازم شام رو از جزغاله شدن نجات دادم! و من همانطور که کتاب در دستم را میبندم و به طرف آشپزخانه میدوم دلم برایش بسوزد که چنین " خانوم" سر به هوا یا سر به کتابی دارد.

میخواهم بگویم من زیاد در معرضِ این کلمه بوده ام، بعدها هم خواهم بود. اما این اولین بار است که وقتی این کلمه را میشنوم احساس میکنم شوق و خوشبختی شبیه ذرات کوچک پرشیطنتی در خونم جریان میگیرند.

خودشان نمیدانند، طبیعی است که ندانند، مگر خودم وقتی هم سن و سالشان بودم میدانستم اصلا؟ مگر میدانستم یک کلمه میتواند اینقدر روح و عشق و آبرو داشته باشد؟! دیروز برایشان از کلمات کمی گفته ام، بازهم برایشان از کلمات خواهم گفت؛

اما بعید میدانم تا آخرین روزی که قرار است معلمشان باشم برایشان بگویم چقدر هر لحظه مشتاق شنیدن این کلمه از زبانشان بودم؛ که روز اول وقتی با این لفظ صدایم نمیکردند چقدر ناراحت بودم .. که چکیده ی تمام لذت معلم بودن را انگار خدا جمع کرده است توی همین یک کلمه، مثلا شبیه کل قرآن که میگویند جمع شده در نقطه ی بسم اللهِ سوره ی حمد.


این همه آسمان ریسمان بافتم که بگویم به شاگردهایم بگویید با این اسم دعایم کنند، بگویند " خدایا! خانوم را ببخش! برای ما خانومِ خوبی بود" بگویید بگویند " خدایا از خانوم بگذرد، به خانوم آسان تر بگیر" . اگر خیلی مهربان بودند که من توقعش را ندارم بگویید در نماز شب اول دفن هم به جای "فلان ابن فلان" مرا توی ذهنشان بیاورند و بگویند " خانوم" ..

کلمات روح دارند، عزت و آبرو دارند، خدا روحشان را میبیند، خدا "خانوم" را که از زبانشان بشنود دلش به رحم می آید، راحت تر میگذرد.. "خانوم" نزدِ خدا وجیه من خواهد بود.. به گوش بچه ها برسانید که برای "خانوم" با همین کلمه که در تلفظش ماهرند دعا کنند. به بچه ها بگوئید " خانوم" منتظر است.



پ.ن: راستی خانم خیلی توفیر دارد با خانوم... خانوم صمیمی تر و خاکی تر است! یک چیزی شبیه فرق "hello" و " hi" :))


+ فاتحه ای بخوانیم برای رفتگانمان و برای دلمردگی های خودمان..




منبع این نوشته : منبع
خانوم ,کلمه ,شبیه ,زیاد ,بگویید ,بگویند ,بگویند خدایا

دِ مِیْز رانر ۱

معلمی شبیه " دونده هزار تو"  بودنه! هی از یه چالش رهایی پیدا میکنی، با چالش بعدی مواجه میشی! مثلا اول ترس از پذیرفته نشدن داری، از اون خلاص میشی، بعد دردسرهای پذیرفته شدنت شروع میشه.. اینکه چطور میزان اعتماد و محبت بچه ها رو کنترل کنی، بعد دوباره کلی چالش جدید.. 
بعد فکر نکنین که مثلا راه حل عبور از یه چالش رو اگه یاد گرفتین سال دیگه م همون راه حل جواب میده، اصلا فرد به فرد ممکنه فرق کنن! راه حل هاشونم فرق میکنه.. من اگه مدیر مدرسه باشم حتما حتما از معلما در بدو ورود چنتا تست میگیرم که یکیش انسان شناسیه!
ولی خیلی باحاله :))) یعنی من از حل کردن هر مرحله ش دارم کیف میکنم! خوبیش اینه که شغل راکدی نیست، هر روزش یه مسائل جدیدی داره که باعث تنوع و شکوفایی و رشد و خلاقیت و صبور شدن و یادگرفتن معلم میشه!


به شدت توصیه میکنم قبل از اینکه مادر یا پدر بشید یه سال معلم بشید قشنگ میسازتتون :| اینو من میگم که تجربه بزرگ کردن داداش کوچیکم رو داشتم. معلمی خیلی بیشتر بزرگتون میکنه.. چون اولا یه بچه نیستن و کلی مدل های مختلفن.. بعدم اینکه خواهر و برادر و فامیلتون نیستن که مجبور باشید باشون بسازید و مدارا کنید.. اینجا میتونید ازشون متنفر باشید، بد اخلاق باشید، چون لجتون رو یطوری در میارن بالاخره :)) ولی این شمایید که سعی میکنید بهترین رفتار رو نشون بدید. کلا آدم با مدارا تری میشید.. خیلی.. 

الهی شکر!

منبع این نوشته : منبع
چالش ,خیلی ,اینکه

خیلِ محبّان :)

آروم میگه: دقت کردی چقدر لوس شدی امروز؟ میگم: آخه ببین! هررررکی من دوستش دارم یا رفته کربلا یا داره میره کربلا! چپ چپ نگاهم میکنه.. میگم ببخشید! البته تو که اینجایی :) هر کی من دوستش دارم یا رفته کربلا یا داره میره کربلا، یا تو حسرت کربلاست.. میگه: خوب شد خودت فهمیدی اصلاحش کردی حرفتو ..:| احساس کردم برگ چغندرم! :| ولی جدی لوس شدی! دقت کردی؟ :|

میگم: دقت کردم .. ولی کاری از دستم بر نمیاد براش! 

یدفه یکی از بچه های دیگه میاد و میبینتمون.. میپرسه: چرا میم این طوری شده امروز؟ 

رفیقم میگه: تا آخر اربعین که بچه ها برگردن همینه فکر کنم ..


به آخر اربعین فکر میکنم و به اینکه با اینکه جاموندم ولی چقدر خوبه که دوستام انقدر رفتن کربلا یا دارن میرن یا در حسرت کربلان :) یه حسِ اجابت شدنِ گزاره ی "انّی سلم لمن سالمکم" رو دارم و در عین ناراحتی خوشحال هم هستم .. 


+ ولی این رفیقم مامانِ دانشگاهمه.. من تو دبیرستان نقش مامان بچه ها رو داشتم، اصلا نمیفهمیدم مادر داشتن چه خوبه! الان میگم خوشبحالشون چقدر این چهار سال کیف کردن که من براشون مادری کردم! خدا مامانِ دانشگاهمو حفظ کنه! اگه نبود من چنتا اختلال روحی و جسمی گرفته بودم تا الان احتمالا! خدایا بازم از این آدم های مادرطور تو مسیرم بذار لطفا! عالیه ممنونم :)


پ.ن: من که عزت و آبرو ندارم نزدتون حضرت حق! منو به عزت و آبروی رفقام ببخش.. دوستشون که هستم به هر حال!


منبع این نوشته : منبع
کربلا ,میگم ,چقدر ,میگه ,داره میره ,رفته کربلا ,دوستش دارم

با همه ی بی سر و سامانی ام ..

اگه راهی نیستید یه سری از وسیله هاتون رو بدید به اطرافیانتون که دارن میرن.. مثلا کوله پشتی، کفش، تسبیح، پیکسل، پاوربانک ، چادر، عینک آفتابی، هر چی! یه چیز به درد بخور تو سفر!
یعنی "یاد و دعای اون ها" نه تنها حس حضور معنوی براتون ایجاد میکنه بلکه حس حضور جسمی هم بهتون میده! من امروز مثل همه روزای عادی رفتم دانشگاه و برگشتم، کوله پشتیمم از شنبه هفته پیش سبک تر بود! ولی الان.. 
وای! خیلی جذابه :))) خیلی! برم دم فرودگاهی ترمینالی جایی وایسم بقیه وسیله هامم بدم برن کربلا! اینطوری که پام درد میکنه احساس میکنم باید برم قرص جوشان و لیمو و پرتقال بخورم چون اصلا بعید نیست مبتلا به ویروس های سرماخوردگی عراقی بشم :)))
بذارید اگه بازم احساسش کردم به عنوان نتیجه جهانی همه جا اعلامش میکنم، الان میگم شاید جو گیریه یا خستگیم دلیل دیگه ای داره یا دچار توهم و اسکیزوفرنی شدم!


پ.ن: کی داره منو با خودش میبره؟

منبع این نوشته : منبع

عاقبت به‌خیری روشن or عاقبت به‌خیری سخت و کشنده؟

مامان با هیجان صدایم میزند: بیا بیا بیا!

با نگرانی دوان دوان میروم بیرون، میبینم دوتایی خیره شده اند به تلوزیون، مامان میگوید: ما اینجا عقد کردیم، رو به روی همین کتابخانه.. ببین! همین حاج آقا.. عکس هم داریم رو به روی این کتابخانه ! ببین این آقاهه.. 

نفس راحتی میکشم و برای اینکه نزنم در ذوقشان نمیگویم که : ترسیدم! فکر کردم چی شده!

شروع کرده اند به مرور خاطرات.. حال و روزشان برایم عجیب است، اصلا نمیتوانم درک کنم چطور یک محبت میتواند انقدر عمق و دوام داشته باشد که بعد از بیست و چند سال هنوز هم با دیدن جایی که عقد کرده اند عروس خانم هول بشود.

هر چند به نظرم مامان و بابا آنقدر ها هم زوج ایده آل و موفقی نیستند اما همینش هم عجیب است، کلا عجیب است! از آن عجیب تر این پیرمرد ها و پیرزن هایی هستند که هنوز به هم عاشقانه نگاه میکنند، از آن عجیب تر تر مثلا مامانجون است که هر وقت زندگی سخت میشود یک دفعه آه میکشد و اسم باباجون خدابیامرز را صدا میکند. ( تا یک سال بعد از رفتن باباجون ، مامانجون تقریبا هر وقت تایم مناسبی پیدا میکرد میزد زیر گریه.. ) 

دارم به این فکر میکنم که عاقبت به خیر شدن یک مفهوم خیلی کلی است، آدم میتواند با یک همسر وحشی بداخلاق معتاد و دست بزن دار بی محبت هم عاقبت به خیر شود، چون با تحمل ظلم های همسرش آنقدر رشد کرده که عاقبتش به خیر شده است. چون برای مومن هیچ بن بستی وجود ندارد که بتواند مانع رشدش شود.

اما خدایا! لطفا عاقبت مرا طوری به خیر کن که دختر جوانم را در حال سکته کردن بکشانم پای تلوزیون و با لبخند بگویم: وای ببین :)))) ما هزار و هشتصد و چهل و نه سال پیش اینجا عقد کردیم ! :||||


پ.ن:  دوم بهمن ماه پارسال، خوابی دیدم..  و آنقدر همه چیزش برایم غیر قابل باور و ناگهانی بود که وقتی نوشتمش کنارش هشتگ زدم  #رویای_ناصادق! ولی صادق و ناصادق بودنش را خدا تعیین میکند ، نه ما..! ولی کلا " هذا شیء عجیب!" 


ببخشید انقدر ازدواجی شد وبلاگ :| تقصیر من نیست که عاقد مامان بابارو امشب نشون داد خب :/ ولی خیلی بامزه بودن ! :)


منبع این نوشته : منبع
عجیب ,عاقبت ,آنقدر ,است، ,ببین ,کرده ,عاقبت به‌خیری ,عجیب است، ,کتابخانه ببین